۱۳۹۴ تیر ۲۰, شنبه
شعر مولانا جلال الدين بلخى "اى با من و پنهان چو دل"
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۴ تیر ۶, شنبه
عشق است
از دوزخیان اســت و امیـــدش عشــــق است
الحق که امیــــد او امیـــد است ،عشــق است
عــــاشق همــــه جا در آتش اســـت و کارش
رفتن به سوپریارو خرید است ،عشق است
برچسبها:
دوزخیان، عشق،الحق،سوپر
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
دادو بیداد عشق
غمگیــنِ زمـانه را دل شاد از توست
زندانــیِ در جهنّــــم آزاد از توســـت
هستی تو دلیــــل اتّفــــاقــــاتِ بزرگ
ای عشق ، تمام دادو بیداد از توست
زندانــیِ در جهنّــــم آزاد از توســـت
هستی تو دلیــــل اتّفــــاقــــاتِ بزرگ
ای عشق ، تمام دادو بیداد از توست
برچسبها:
غمگین،زندانی،اتّفاقات،دادو بیداد
مکان:tehran
فیروزکوه، تهران، ایران
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۴ تیر ۱, دوشنبه
کوچکم
گرچه سنّم هست بالا کـــوچکی چــــون کودکــــم
خــــاک پای دوستـــــانــم از بزرگ و کـوچکــــم
مهرتان شیرین ، سرم بر هفت گنبد خورده است
دلخوشــــــم ، انگار مـــــادر داد دستم توتکــــــم
احمدیزدانی
خــــاک پای دوستـــــانــم از بزرگ و کـوچکــــم
مهرتان شیرین ، سرم بر هفت گنبد خورده است
دلخوشــــــم ، انگار مـــــادر داد دستم توتکــــــم
احمدیزدانی
برچسبها:
کودکم،بزرگ،هفت گنبد،توتک
مکان:tehran
فیروزکوه، ایران
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۴ خرداد ۱۷, یکشنبه
مانع موفقیت
بزرگترین مانع موفقیت ، ترس از شکست است.
ْThe greatest barrier to success is the fear of failure.
احمدیزدانی
Ahmad yazdany
ahmad.yazdani13@gmail.com
http://www.deemeh.blogfa.com
برچسبها:
بزرگترین مانع موفّقیّت ترس از شکست است
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
چون چشمۀ پاک وجاری کوهستان
چون چشمۀ پاک و جاریِ کوهستان
راهی شده در دشت برایِ دلِ رود
از خرقۀ نفس شد تهی دنیایش
فارغ شده از عوالِمِ بودو نبود
جان لاله ،ولی به چهره آرام و صبور
حرف و سخنی بدون هر خار سرود
فرمود خدایِ شعر جشن است همه جا
خواهم که کنم با غزلش کشف و شهود
تبریک تولّد از برایش چه کم است
از اوست به ذاتِ هرغزل سِرّ وجود
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه
firouzkooh.blogsky.com
فاصله ها ، حضرت آئینه ها
بغض رقیان من و کینه ها
خاطره ها و غم تو ماندنیست
چوب جدائی تو سوزاندنیست
عشق تو ورد شب و روزم شده
باعث حیرانی و سوزم شده
داغ غمت در دل من پرده در
پرده ی آخر همه خون جگر
منتظر روشنی خانه ام
از غم دوری تو دیوانه ام
احمدیزدانی
http://www.deemeh.blogfa.com
فاصله ها ، حضرت آئینه ها
بغض رقیان من و کینه ها
خاطره ها و غم تو ماندنیست
چوب جدائی تو سوزاندنیست
عشق تو ورد شب و روزم شده
باعث حیرانی و سوزم شده
داغ غمت در دل من پرده در
پرده ی آخر همه خون جگر
منتظر روشنی خانه ام
از غم دوری تو دیوانه ام
احمدیزدانی
http://www.deemeh.blogfa.com
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه
خنده دار است کارو بار جهان
مثنوی :
خنده داراست کارو بار جهان
خنده داراست کارو بار جهان
خنده کردم من از حکایت آن
خنده گفتم شنیده ای خنده
تو نخوان خنده ،هست تلخنده
مرد دلقک که خنده می آورد
خنده اش مرده زنده می آورد
کارو بارِ خودش حسابی بد
وضع و حالش ز بیحسابی بد
با خودش بود گریه ها میکرد
زندگی مینمود او را سرد
داشت در خانه همسرو فرزند
هر دو ناراضی ،هردو ناخرسند
خود دلقک دلی پر از غم داشت
در دلِ این و آن خوشی میکاشت
ظاهری خنده رو و شاد از او
کارو کسب هردواش کساد از او
صبح تا شام دربدر بود او
ساکن کوچه و گذر بود او
لودگی بود کار او با جوک
کرد مخفی درون او را جوک
شکوه کرد او شبی به خالق خود
گفت از کسری مبلغ خود
حرفهای زیاد زد آنجا
گفت از دردو رنجها ،زیبا
ایخدا ،خالق جهان و همه
تا به کِی رنج و درد سهم منه
دستی از من بگیرو راحت کن
کم بگو تو برو قناعت کن
خسته هستم دگر و بی پولم
نزد فرزندو زن چنان غولم
تو بیا بهر من خدائی کن
آخرکار من رهائی کن
گفت و گفت و زِ گفتنش خسته
دست وپای دل از غمش بسته
و دوباره به کوچه ها رفت او
دست افشان چو نوچه ها رفت او
ناگهان دید پیرمرد مریض
کرد باران زمین آنجا لیز
پیرمرد مریض او را خواند
شانس امشب به خانۀ ما راند
تو مرا تا به درب خانه ببر
بخشش از من شما سپس بنگر
هرچه آن پیرمرد خواهش کرد
دلقک ما خلاف آن میکرد
تاکه آخر نهاد آن بیمار
سر به راهش و رفت در پی کار
شب شدو قاصد از خدا آمد
در محلّه برو بیا آمد
داد زد قاصدو غضب فرمود
دلقکِ بی ادب ادب فرمود
گفت نالایقی و اهل خیال
داد خالق به تو وسیلۀ حال
نشدی همرهش و بد کردی
راه راحت بخود تو سد کردی
خالق ما جهانیان و جهان
چون بخواهد بما کند آسان
زندگی را و امر معاش
با وسیله بود روال معاش
او فرستاد بهر تو اسباب
تو نکردی توجّه بودی خواب
حال دیگر دوباره روز از نو
کی شود خوب جای سوز از نو؟
شرط آن عاقلی و هوشیاری
نه که بیفکری و سبکباری
تو برو بازهم عبادت کن
به قضای خدایت عادت کن
فرصت و قدرت و صفا از اوست
کار از ما و داده ها از اوست
مرد دلقک زخواب خود بیدار
سوخت فرصت وشد از آن بیمار
عهد با خود نمودو پیمانها
که شود عقل حاکمش همه جا
لودگی را نهد به یکسوئی
با تفکّر رود به هر کوئی
کم کمک کار او شده بهتر
کرد با او خدا خدائی تر
خنده آمد بصورت فرزند
همسرش گشت بهر او چون قند
روزگار است و خنده دارد ،چون
راه عالم رونده دارد ، چون
هرکسی مشکل خودش دارد
راه حلّش دهنده داند، چون
احمد یزدانی
مکان:tehran
فیروزکوه، تهران، ایران
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه
داستان عاشقی ، دلدادگی
مــــن شــــدم عـــاشق به ایّام قـدیم
بر لب مــــن روزو شـــب نام ندیــم
داستان عشق من طولانی اســــــت
میدهم من بعدهایش شرح و بســت
دل درون سینــــه ام آتشفشــــــــان
بهـــر یک دیدار حیــــران جهــــان
روزو شب کارم همه چشمـــــان او
بــوده ام در بنــــــدو در زنـــدان او
ترس و لرزو وحشتی حاکم ،عجیب
بود دوری قسمت مــــن از حبیـــب
در تن و روحـــم شــــده آتش به پا
چشم من بر او و بر لطـــف خـــــدا
از قضا روزی به راهی بود مـــــن
میگذشتم از همان ره نیـــــز هــــم
دوستـــــــانش همــــرهِ او بوده اند
آگه از عشـــــق مــن و او بوده اند
از کنـــــارم رد شــــده با یک نگـاه
کرد دنیـــــــای سفیــــدم را سیــــاه
من که ترســـان بودم از خشم نگار
دیده ام لبخنـــــد بر لبهــــــــای یار
رد شدندو من شدم شــــاه جهــــان
فارغ از بودو نبـــــود این جهــــان
شد زمستان دلـــــم مثــــل بهــــــار
یار خندیدو شدم چــــون نوبهـــــار
کیف کردم غرق خوشحالی شــــدم
لحظه لحظه بهترو عــــالی شــــدم
گـــرچه شد او دور از مـــن ظاهراً
بود نزدیکــــم به مثــــل پیرهـــــن
چند روزی فکرو ذکرم وصــــل او
حرف و کارو بارو فکرم وصـل او
یک شب از شبهای سردو پرمـلال
با پدر تعریف کردم روزو حـــــــال
گفتگوهـــا با پدر آغــــــــاز شـــــد
روی بستــــه نزدِ ایشــــان باز شد
تا سرانجام از ســــــر لطف خــــدا
گشتــــــه راضـی تا ببینــــد یار را
مشـکلی دیگــــر در این بازار بود
دختـری دیگـــــــر به پای کار بود
دختــــــــری از بستگان دیگـــــرم
در خیالــــش فکر میکرد او خـرم
فتنــــه هــــا برپا شد از او بارهــا
بهـــر وصلــــم کـــــرد او پندارهـا
جنگ کــــردم مثــــل نادرشاه مــن
تا گرفتم تخت و تاج شــــاه مــــــن
شد به پا غوغا عروسی شــد به پا
هفت روزوشب همه جــشن و صفا
کرده ام بهر رضـــــایــش کارهــــا
تاکــــه آوردم به خــــــانـه یــار را
حال سی چــل سال رفت اندر میان
مینویســم من وصیّت بر کســـــان
ای عــزیزان ای جـــــوانان گلــــم
نازنینان مهـــــرتان و منــزلـــــــم
همسر خود را خودت کن انتخــاب
هست اینجا نقطـۀ حسّــاس و ناب
گر در اینجا غفلـت از تــو سر زند
دیر یا زود اســـت شیطـان در زند
میبــــرد تــا آتـــــش دوزخ تــورا
نیست پاسخ بهـــــــر آن کار شما
کرده ای خود نیست تدبیری در آن
میشود عمــــرت جهنّــــم تو بدان
انتخاب همسـر امری خاص هست
عمر تو مثـل درخت و داس هست
داس را با دســت خود بر آن نزن
گر زدی بر پای خود تو دم مــزن
هرکه را زن دیگری کرد انتخـاب
سوخت ، راحـــت نیست خـــواب
در جهنّــــــم می کنــــد او زندگی
گــــــرچه مخفی داردو پوشیدگی
احمدیزدانی
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
من زمینی هستم
من زمینی هستم و از آسمانها نیستـــــم
آسمان مالِ شما، من اهلِ آنجا نیستـــــم
کِی زنم دم از مکانیکه ندیدم من به عمر
موریم در زیرِ پا ، من از بلندا نیستـــــم
احمدیزدانی
برچسبها:
زمینی،آسمانها،مکان،عمر،مور،نیستم
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
شعرت شده چاه و من برایش آهم
گفتی که بیــــا کنــــارِ هم ما با هم
از شعــــر بگـوئیم و نپیچیم به هم
من آمدم و ندیدمـــــت ای ســــاقی
بدنام منـــــم ،نیــــامدی دورو برم
ترس تو برای چیست ؟گفتی شـاید
شعرت شده چاه و من برایش آهم
احمدیزدانی
برچسبها:
شعرت،نپیچیم،ساقی،بدنام،چاه ،آه
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
به روزو شب سگ و چوپان به روی پا هستند
تو مثـــل طعمــــه ای و در تو گرگهــــا هستند
بــرای بــرّۀ قلبــــت در آن رهـــــــــا هستنــــد
بگو به سگ و به چوپان گلّه هـــــای خـــودت
به قلــــب حملــــه شـــود پاره ابتـــدا هستنــــد
یقین که دلخــــوشی آنجاســـت گلّه ای را کـــه
به روزو شب سگ و چوپان به روی پا هستند
احمدیزدانی
بــرای بــرّۀ قلبــــت در آن رهـــــــــا هستنــــد
بگو به سگ و به چوپان گلّه هـــــای خـــودت
به قلــــب حملــــه شـــود پاره ابتـــدا هستنــــد
یقین که دلخــــوشی آنجاســـت گلّه ای را کـــه
به روزو شب سگ و چوپان به روی پا هستند
احمدیزدانی
برچسبها:
طعمه، سگ،گرگ،قلب،چوپان،گلّه،
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
باج دادن به جوجه های کلاغ
باج دادن به جوجه های کلاغ
یا سواری به هرچه توله الاغ
خالقا دور کن ز ساحت مـــن
گرچه کاریست بینهایت شاق
کوتوال خندان
یا سواری به هرچه توله الاغ
خالقا دور کن ز ساحت مـــن
گرچه کاریست بینهایت شاق
کوتوال خندان
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
هستم برای آن جهنّم من دعاگویت
میـــــدانی از دســــــت ستمهای تو من شادم
میــــــدانی از آزار تــــو از بنــــــــــــد آزادم
اینجــــا که آوردند بعـــــد از مُـــــردَنم تَن را
کردند آغــــــازِ شنیـــــدنهــــــا و گفتـــــن را
شخصِ مهمّی بود در آن جمـــــع در آنجــــا
گفت او ، ببخشیدش ،ستمهــــــا دید در دنیا
عشقش جفاکارو ستمگـــــــر بود بیچـــــاره
رنگ خوشی هرگز ندید ،حتّی به یکبـــــاره
او را درون برزخــــش تنهــــــا نینــــــدازید
حــــالی به او داده ،کسی را همسفــر سازید
آمــــــد زِ کنـــــج خلـــــوتی یک حوری زیبا
گشتم به همــــراهش روانه آن ســــر دنیـــا
برد او مرا در کاخ شخصی ،مال من بود آن
ایکاش میکـــــــردی ستم تو بیشتر ای جان
حــــالا دگــــــر ناراحتـــــــم از دوریِ رویت
هستم برای آن جهنّم مـــــن دعـــــاگـــــویت
طنزی از احمدیزدانی
میــــــدانی از آزار تــــو از بنــــــــــــد آزادم
اینجــــا که آوردند بعـــــد از مُـــــردَنم تَن را
کردند آغــــــازِ شنیـــــدنهــــــا و گفتـــــن را
شخصِ مهمّی بود در آن جمـــــع در آنجــــا
گفت او ، ببخشیدش ،ستمهــــــا دید در دنیا
عشقش جفاکارو ستمگـــــــر بود بیچـــــاره
رنگ خوشی هرگز ندید ،حتّی به یکبـــــاره
او را درون برزخــــش تنهــــــا نینــــــدازید
حــــالی به او داده ،کسی را همسفــر سازید
آمــــــد زِ کنـــــج خلـــــوتی یک حوری زیبا
گشتم به همــــراهش روانه آن ســــر دنیـــا
برد او مرا در کاخ شخصی ،مال من بود آن
ایکاش میکـــــــردی ستم تو بیشتر ای جان
حــــالا دگــــــر ناراحتـــــــم از دوریِ رویت
هستم برای آن جهنّم مـــــن دعـــــاگـــــویت
طنزی از احمدیزدانی
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه
Fun links!ای زندگی
Fun links!
ای زندگی ، افسانه و افسـانه بازی تو
داغ دل عالم ، بشر را سوزو سازی تو
چسبیده با عشقی ورای عشـق انسانی
دنیـــا به تو ، خـــود یک نیـــــازی تو
احمدیزدانی
نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رخم،،،چشمه ام ،با دل صاف و لبِ خندان ،گِریَم
ای زندگی ، افسانه و افسـانه بازی تو
داغ دل عالم ، بشر را سوزو سازی تو
چسبیده با عشقی ورای عشـق انسانی
دنیـــا به تو ، خـــود یک نیـــــازی تو
احمدیزدانی
نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رخم،،،چشمه ام ،با دل صاف و لبِ خندان ،گِریَم
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
برسنگ مزار مادرم
برچسبها:
مادرم،داغ عزیزان،پدرم منتظرت بوده و فرزندان هم،قافله را سالاریست،چشمۀ خیر دعای تو بباغم جاریست
مکان:tehran
تهران، تهران، ایران
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
نت پایانی
ای که ناز نفســـــی گــــــم شـــــدۀ دورانی
زادۀ خطّــــۀ ایــران و مــــــرام انســــــانی
شــــــده پیــــدای تــو آویختـن روح و روان
گم شـــدن هســــت ســــرآغـــاز نــت پایانی
بنوازند چو موسیقـــی روحـــت در عـــرش
عرشیان غبطه خورند از تو به صد حیرانی
احمدیزدانیاحمدیزدانی ،
زادۀ خطّــــۀ ایــران و مــــــرام انســــــانی
شــــــده پیــــدای تــو آویختـن روح و روان
گم شـــدن هســــت ســــرآغـــاز نــت پایانی
بنوازند چو موسیقـــی روحـــت در عـــرش
عرشیان غبطه خورند از تو به صد حیرانی
احمدیزدانیاحمدیزدانی ،
برچسبها:
نازنفس،خطّۀ ایران،آویختن ، احمدیزدانی
مکان:tehran
تهران، تهران، ایران
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
بولدوزر دوران
(کوتوال خندان)
شــــده بولـــدوزرِ دوران و پیِ گنــج حضورم
و چو یک منجنق خستــه پی حســــرت زورم
چوکشیدم دو سه جاده به دل جنگل عشقــــــم
چه صفا کرده که من عالم لبخنـــد ظهــــــورم
به عجایب و غرایب چه بگـــــــویم ،نپـــذیری
فقط این را تو بدان ،قافله ســــــالار عبــــورم
بنشستــــم به فـــــراز تِــرِلی رفتــــه به بنـــدر
شــــــده ام دربدرِ خانه ی خود ،جاده ی دورم
همـــه باری بکشیــــدم ،همـــــه کاری بنمودم
به حـــــــرامی ندهم دل ،به نداری چه صبورم
سرِ پیری شــــــده شاعــــرو پیِ باجِ سبیلـــــم
نخورم باج واجازه ندهد عشـــــق و غــــرورم
زِ کشاورزی و صیّادی و معــــــدن که نگفتـــم
همه را تک به تک آموختم وبرده به گــــــورم
و کنـــون چـــارجهــــت را زِ برِ خـــانه گــزیدم
زِ جنـــوبم به شمــــــالِ وطنِ خویش چه جورم
چه به شهرو چه به ده شاد من از کشور ایران
و به تهـــران و به قــم نیز به پا هست سرورم
اگــــــر از ترس نترسم ســخن از عشق بگویم
چکنـــــــم بسته دو دست و خودِ زندانیِ زورم
شده اینهـا همه فرع و ندهم شرح من از اصل
شــــــــده دخلــــم به کسادی و بدهکارِ کرورم
احمدیزدانی
دفتر طنز(کوتوال خندان)
مکان:tehran
تهران، تهران، ایران
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه
بهاران خجسته بادFun links!
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه
درس لاتین
گفت محسن که ای حسن ،ای جان
چند شد نمره ات به درسِ زبان
گفت بیست است وَعلّتش اینست
پدرو مــــادرم به منــــزلمـــــان
حرف آنها همیشه لاتین است
وَمنم بیست میشوم در آن
گفت این حرف حرفِ خوبی نیست
چون اگر باشد این روال و نشان
پدرو مادرم همیشۀ عمر
وقتِ دعوا چوحملۀ شیران
میکنند پرت سویِ هم وزنه
میکندحمله هایشان طوفان
پس چرا من نمیشوم در دیسک
یاکه در رشته اش ستارۀ آن
برچسبها:
لاتین،نشان،طوفان،دیسک،ستاره
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
اشتراک در:
پستها (Atom)

