در شرق کشور بوده یک عدّه نفوذی
از ابتدا بی حیثیت بودند و موذی
من خطّ سیرم در جوانی تا کویته
سود فراوان بوده پنهان تا کویته
آهن قراضه برده پاکستان به سختی
از راه صحرا رفته من پنهان به سختی
در سال هفتاد و دو من از بندرعبّاس
رفته به سوی زاهدان از راه میناب
شب رد شدم از شهر میناب و ندیدم
زیبایی میناب و مردم بوده در خواب
کهنوج و جیرفت قشنگ در بین راهم
یک سرزمین بی نظیر و خطّه ای ناب
گویی بهشت دیگری از سوی خالق
گردیده خلق و چشمه سارانش پر از آب
بود آخر پاییز و در ده بِکری آن
برفی شدید آغاز شد کرده
سفیدآب
از نانوایی نان خریدم دیدهام که ،
با نقص فنّی رو به رو هستم و بیتاب
ماندم در آنجا زیر برف و با تلاشم
کردم رها خود را ز امّاها و کاشم
مشغول کارم بودهام آمد صدایی
یک کامیون سُر خورد و نازل شد بلائی
زد از تریلی من اَکسل را شکسته
در راه تعمیرش اساسی گشته
خسته
شد آفتاب و ابرها رفتند و برف
آب
گویی که وضع رفته را من دیده در خواب
ماندم در آنجا مدّتی تا کرده تعمیر
شد بر طرف از حال ماشین من آن گیر
اکنون که صحبت شد ز میناب دلاور
گردیده ام در خاطرات آن شناور
سی سال و شاید بیشتر از آن گذشته
بودم چو آتش گشته خاکستر نشسته ،
این بار آمریکای جانی موشکش را ،
زد در دل مدرسه ی میناب زیبا
کُشت عدّه ی بسیار از نوباوگان را
خون جوانان کرده رسوایش به دنیا
ایران زمین یک جان واحد بوده محکم
هرگز نیاید تا شود جزئی از آن کم
ایرانیان با وحدت خود بوده باهم ،
چون روح واحد در زمان شادی و غم .


























