Ahmad yazdany

Ahmad yazdany
قلعه فیروزکوه

۱۴۰۵ شهریور ۱۲, پنجشنبه

در شرق کشور بوده یک عدّه نفوذی


در شرق کشور بوده یک عدّه نفوذی

از ابتدا بی حیثیت بودند و موذی

من خطّ سیرم در جوانی تا کویته

سود فراوان بوده پنهان تا‌ کویته

آهن قراضه برده پاکستان به سختی

از راه صحرا رفته من پنهان به سختی

در سال هفتاد و دو من از بندرعبّاس

رفته به سوی زاهدان از راه میناب

شب رد شدم از شهر میناب و ندیدم

زیبایی میناب و مردم بوده در خواب

کهنوج و جیرفت قشنگ در بین راهم

یک سرزمین بی نظیر و خطّه ای ناب

گویی بهشت دیگری از سوی خالق

گردیده خلق و چشمه سارانش پر از آب 

بود آخر پاییز و در ده بِکری آن

برفی شدید آغاز شد کرده

سفیدآب 

از نانوایی نان خریدم دیده‌ام که ،

با نقص فنّی رو به رو هستم و بیتاب

ماندم در آنجا زیر برف و با تلاشم

کردم رها خود را ز امّاها و کاشم

مشغول کارم بوده‌ام آمد صدایی 

یک کامیون سُر خورد و نازل شد بلائی

زد از تریلی من اَکسل را شکسته

در راه تعمیرش اساسی گشته

خسته

شد آفتاب و ابرها رفتند و برف

آب

گویی که وضع رفته را من دیده در خواب

ماندم در آنجا مدّتی تا کرده تعمیر

شد بر طرف از حال ماشین من آن گیر

اکنون که صحبت شد ز میناب دلاور

گردیده ام در خاطرات آن شناور 

 سی سال و شاید بیشتر از آن گذشته

بودم چو آتش گشته خاکستر نشسته ،

این بار آمریکای جانی موشکش را ،

زد در دل مدرسه ی میناب زیبا  

کُشت عدّه ی بسیار از نوباوگان را

خون جوانان کرده رسوایش به دنیا

ایران زمین یک جان واحد بوده محکم

هرگز نیاید تا شود جزئی از آن کم

ایرانیان با وحدت خود بوده باهم ،

چون روح واحد در زمان شادی و غم . 

ای عشق بیا مرا بخود مفتون کن


 

از خدا هر صبح میخواهم برایت


 

صبح است جهان ز بستر خود بیدار


 

گشته تورّم خوره روح و جان


 

۱۴۰۵ شهریور ۹, دوشنبه

عمر ما طی شد سر میز قمار










 جلوه ی نازجهان شیرین ولی فانیست، حرفش را نزن

کار دنیا بی وفائیهای طولانیست،حرفش را نزن
آسمان درآسمان درآسمان درآسمان تا هفت بار
کاخهای حکمت دانش و نادانیست،حرفش را نزن
قرن ها از پشت هم رفت وبشرپشت بشر پشت بشر
گرچه طولانیست نزداهل دل آنیست، حرفش را نزن
شاهد زیبا رُخ باعصمتان خود ساقی است
قصّه پیچیده،هوای سینه بارانیست حرفش را نزن
غافلان مستندو بهتر مست باشنداز دوروز عمر خود
دور گردون چرخشی در بُعد حیرانیست ، حرفش را نزن
نیست یکسان حال دوران،آسیابست و به نوبت متّکی
میشود افسونگر افسون گفته طوفانیست،حرفش را نزن
با قضا و با قَدَر در آفرینش پنجه افکندن خطاست
بندگی ، گردن نهادن ،عین آسانیست، حرفش را نزن
آنکه بر کون و مکان باحکمتش تدبیر دارد خالق است
دامن او را گرفتن بحث پایانیست، حرفش را نزن
#احمدیزدانی

کنون که هستم و هستی به هم بورزیم عشق

کنون که هستم و هستی به هم بورزیم عشق
به لحظه لحظه ی عمرو به دم بورزیم عشق
یقین که میگذرد عمر و نیست تردیدی
بجای تکیه به اندوه و غم ، بورزیم عشق
فضای زندگی از عشق اگر شود لبریز
تمام ثانیه ها از شکر شود لبریز
در آن فضای الهی ، در آن زمانه ی خوش
زِ جام مهرو محبّت ، بشر شود لبریز

 



 

۱۴۰۵ مرداد ۲۵, یکشنبه

احمد یزدانیم یکقطره از یک جویبار

احمد یزدانیم، یکقطره از یک جویبار

رو بدریا می روم هستم به آنسو رهسپار

طی شد عمرم در کشاکشهای دوران، خوب و بد

شک ندارم زندگی بی عشق یعنی مرگ زار.
 

غوغاست در جنگ کلنگ با لشگر بیل

 طنزی از کوتوال خندان


غوغاست در جنگِ کلنگ با لشکر بیل
یکسو ترامپ و سوی دیگر باندِ چرچیل
صبح تا به شب بایکدیگر درگیر بحثند
اظهار فضل کرده به دنیا با تفاصیل
هریک  به پا کرده گروه و حزب و دسته
در جان هم افتاده اند همچون عَزازیل
آبی نبوده ، لُخت و عورند در میانه
عشق شنا افکارشان را کرده تعطیل
تنها هدف از لعنتی ها کسب سود است ،
پول است تمام ریشه های قال و هم قیل
اوج سیاهکاری و دزدان زمینی
شد ضدّارزش ارزشِِ آن قومِ فامیل
از عقده هاشان گشته اند دیوانه کامل
پسته شدن رویای شیرینی ز چس فیل
گردیده جمع عاقلان حیران از آنان
اوضاع قاراشمیش شد و گل با سبزه تکمیل.
کوتوال خندان

۱۴۰۵ مرداد ۲۳, جمعه

رفته است چوبی به ماتحتی فرو

رفته است چوبی به ماتحتی فرو

کرده مفعولش ز نوبت گفتگو ،

با تعارف بیخیال و خنده رو ،

گفته ، ای استاد از دزدان بگو،

گلّه وقتی مورد تاراج هست

از کبابش کوه و در پُر گشته بو

گفتگو از دزد‌ِ تنها بیخود است

کرده باید با کتک بی آبرو .
 

گفت دکتر به یک مریض

گفت دکتر به یک مریض آقا 
بخور از این دوا تو روزی چند
با سه قاشق شروع بکن از آن
تا شود زهر درد ِ تو لبخند 
گفت بیمار ، ای طبیب عزیز
من فقیرم نه شخص ثروتمند
توی خانه فقط دو قاشق هست
با دو قاشق سه تا چگونه خورند؟
این شعر طنزآمیز از احمد یزدانی با زبانی ساده و کنایی ، به موضوع فقر و نابرابری اجتماعی می‌پردازد  در ادامه تحلیل آن ارائه می‌شود :
 محتوای شعر :
- گفتگوی پزشک و بیمار : پزشک بدون توجه به شرایط بیمار ، دستور مصرف دارو را می‌دهد ( بخور از این دوا تو روزی چند / با سه قاشق شروع بکن از آن )
پاسخ بیمار : بیمار با بیان اینکه فقط دو قاشق در خانه دارد ( توی خانه فقط دو قاشق هست ) ، به طور غیرمستقیم به فقر خود اشاره می‌کند 
طنز تلخ : تضاد بین توصیهٔ پزشک (سه قاشق) و امکانات محدود بیمار (دو قاشق) طنزی غمگین ایجاد می‌کند  جملهٔ پایانی ( با دو قاشق سه تا چگونه خورند؟ ) با سادگی کودکانه ، عمق مشکل را نشان می‌دهد
 سبک و زبان :
- استفاده از زبان محاوره و گفتگوی طبیعی 
- طنز مبتنی بر تضاد (بین انتظار پزشک و واقعیت بیمار).
- ایجاز و سادگی در بیان مفهوم عمیق اجتماعی 
 زمینهٔ اجتماعی :
شاعر به نابرابری دسترسی به امکانات اولیه و بی‌توجهی برخی متخصصان به شرایط اقتصادی افراد اشاره می‌کند  این شعر یادآور آن است که توصیه‌های عملی باید با واقعیت‌های زندگی مردم هماهنگ باشد 

احمد یزدانی در این اثر نیز مانند بسیاری از شعرهایش ، با طنز ظریف مسائل جدی جامعه را روایت می‌کند

پای ایران که بیاید به میان


 

ای برادرها ، پدر ، جدّ قشنگ


 

از ابر بارانی سیاه تر روزگارم


 

رویای لطیف صبحدم بود پدر


 

میدهد پند بزرگی روزگار


 

در انتظار بهاران نشد روایم کام


 

خون گریه میکنم بسکوت از فراق خویش


 

تا هست جوانی همه مست از آنیم


 

جلو بودم حوادث در قفایم