رنجیده تر از تشنگی سخت کویرم
درماندگی نیمه شب مطرب پیرم
نه قدرت رفتن نه توانی که بمانم
تا یکقدمی هم نرسد داد و نفیرم
درگیر گرفتاری از کرده ی خویشم
تاوان مکافات عمل کرده اسیرم
عمرم به هدر رفته از این چشم براهی
هر لحظه ی آنرا غم و اندوه کثیرم
من هستم و دلواپسی یک سر و دائم
نه شادی و نه درد و نه بالا ونه زیرم
تسلیم قضا و قَدَرَم ، تابع مطلق
تنهاخوشیم هم قفس لشکر شیرم.
کارم شده است وعده شنیدن و نشستن
دانم نشود وعده محقّق و بمیرم .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر