به مرگش بال پروازم شکسته
به رنجش بغض آوازم شکسته
برادر رفت و در بُهتی عجیبم
به طوفان بلا درهم شکسته
گرفتار هیاهوی حیاتم
نمرده مرده ام قبل از وفاتم
مطیع امر و فرمان خدایم
فقط از او طلب دارم نجاتم
همیشه انتقادی بوده حرفش
بدور از روح شادی بوده حرفش
تمام عمر خود نالیده یک سر
کسادی در کسادی بوده حرفش
برایش زندگانی بوده زندان
چه در زندان چه بیرون کاخ ویران
برای فکر خود داد او هزینه
نه یک زندان که زندانی به زندان
جلو بود او حوادث در قفایش
زمانه با تبر زد ساق پایش
به آزادی و دردش مبتلا بود
جوانی را فدا کرد او برایش
به دریای بلا افتاده راهش
رسیده قاصد و کرده صدایش
سکانس آخر و فرصت نمانده
بمیرم من ، بمیرم من برایش .
#حمیدرضا_یزدانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر