۱۴۰۵ شهریور ۹, دوشنبه
عمر ما طی شد سر میز قمار
جلوه ی نازجهان شیرین ولی فانیست، حرفش را نزنکار دنیا بی وفائیهای طولانیست،حرفش را نزن
آسمان درآسمان درآسمان درآسمان تا هفت بار
کاخهای حکمت دانش و نادانیست،حرفش را نزن
قرن ها از پشت هم رفت وبشرپشت بشر پشت بشر
گرچه طولانیست نزداهل دل آنیست، حرفش را نزن
شاهد زیبا رُخ باعصمتان خود ساقی است
قصّه پیچیده،هوای سینه بارانیست حرفش را نزن
غافلان مستندو بهتر مست باشنداز دوروز عمر خود
دور گردون چرخشی در بُعد حیرانیست ، حرفش را نزن
نیست یکسان حال دوران،آسیابست و به نوبت متّکی
میشود افسونگر افسون گفته طوفانیست،حرفش را نزن
با قضا و با قَدَر در آفرینش پنجه افکندن خطاست
بندگی ، گردن نهادن ،عین آسانیست، حرفش را نزن
آنکه بر کون و مکان باحکمتش تدبیر دارد خالق است
دامن او را گرفتن بحث پایانیست، حرفش را نزن
#احمدیزدانی
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
کنون که هستم و هستی به هم بورزیم عشق
کنون که هستم و هستی به هم بورزیم عشق
به لحظه لحظه ی عمرو به دم بورزیم عشق
یقین که میگذرد عمر و نیست تردیدی
بجای تکیه به اندوه و غم ، بورزیم عشق
فضای زندگی از عشق اگر شود لبریز
تمام ثانیه ها از شکر شود لبریز
در آن فضای الهی ، در آن زمانه ی خوش
زِ جام مهرو محبّت ، بشر شود لبریز
به لحظه لحظه ی عمرو به دم بورزیم عشق
یقین که میگذرد عمر و نیست تردیدی
بجای تکیه به اندوه و غم ، بورزیم عشق
فضای زندگی از عشق اگر شود لبریز
تمام ثانیه ها از شکر شود لبریز
در آن فضای الهی ، در آن زمانه ی خوش
زِ جام مهرو محبّت ، بشر شود لبریز
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
اشتراک در:
پستها (Atom)









