ای وطن ، ما بی ریا همواره یارت بوده ایم
روزگار خون و آتش در کنارت بوده ایم
وقت سختیها برایت داده ایم از خون خود
ریشه مائی و ماهم جان نثارت بوده ایم ،
احمد یزدانی
ای وطن ، ما بی ریا همواره یارت بوده ایم
روزگار خون و آتش در کنارت بوده ایم
وقت سختیها برایت داده ایم از خون خود
ریشه مائی و ماهم جان نثارت بوده ایم ،
احمد یزدانی
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر