Ahmad yazdany

Ahmad yazdany
قلعه فیروزکوه

۱۴۰۵ مرداد ۲۳, جمعه

از ابر بارانی سیاه تر روزگارم


 

رویای لطیف صبحدم بود پدر


 

میدهد پند بزرگی روزگار


 

در انتظار بهاران نشد روایم کام


 

خون گریه میکنم بسکوت از فراق خویش


 

تا هست جوانی همه مست از آنیم


 

جلو بودم حوادث در قفایم


 

دادی تو به من وعده بخشش و بهشت


 

زندگی را در قفس های طلا گُم کرده ام


 

عجب وارونه نعلی را بپای زندگانی میزنی هستی


 

از گدایان صبح شبگیرم


 از گدایان صبح شبگیرم

روح آزادیم ، به زنجیرم

بنده عشقم و نمی یابم

از همین رو ز جان خود سیرم

دوباره کوچه و پسکوچه های شهر غریب


 

۱۴۰۵ مرداد ۱۶, جمعه

بر مردم همان بخواه که بر خود خواهی


 بر مردم همان بخواه که بر خود خواهی

 آن کن که برای خود از آن می خواهی

 بر عهد و قرار خود بمان با قدرت

 در راه تعهدت نکن کوتاهی .

عاشقانه قصّه ای از عمق باور مینویسم

سفر کربلا ، بسوی بزرگ ترین راهپیمائی آرام تاریخ بشر 

عاشقانه قصّه ای از عمق باور می نویسم
راز عشق عاشقان ابن حیدر می نویسم
می نویسم از فرازو از فرود از راه و بیراه
از ستمدیده و از ظلمِ ستمگر می نویسم
می نویسم از وفاداری وَ از پیمان تعهّد
از خروج طاغیان از مرزِ باور می نویسم
می نویسم تا بماند یادگار بودن من
از زمین کربلا از خاک اطهر می نویسم
از حسین ابن علی با اهل بیت، همسنگرانش
از ابوالفضلِ به حق ساقیِ کوثر می نویسم
دل که عاشق شد ندارد جای عشق دیگری را
ماجرای عاشقی در قلب دفتر می نویسم
می نویسم از سپاهِ تا بُنِ دندان مسلّح
از توکّل در نبردی نابرابر می نویسم
از نمازو از دعا در کارزار حقّ و باطل
تابلوئی زیبا که شد در خون شناور می نویسم
راه طولانی سفر سنگین و من در التهابم
رازِ حُرّ و توبه اش را بارِ دیگر می نویسم

یکعدّه در عالم چو کوه ادّعایند

 یک عدّه در عالم چو کوه  ادّعایند

غوغائی از وادادگی ها بی صدایند

جان را اگر دادی بدهکاری به آنان

 از این سبب همواره بر بد مبتلایند .

خون در دلم

 خون در دلم با رنگ و رویی زرد دارم

 با ظاهری خندان دلی پر درد دارم

 چون خشکی دشت کویرم،  می گدازم

 در سینه ام آتش فشانی سرد دارم .

برادر


 به مرگش بال پروازم شکسته

به رنجش بغض آوازم شکسته

برادر رفت و در بُهتی عجیبم

به طوفان بلا درهم شکسته


گرفتار هیاهوی حیاتم

نمرده مرده ام قبل از وفاتم

مطیع امر و فرمان خدایم

فقط از او طلب دارم نجاتم 


همیشه انتقادی بوده حرفش

بدور از روح شادی بوده حرفش

تمام عمر خود نالیده یک سر

کسادی در کسادی بوده حرفش


برایش زندگانی بوده زندان

چه در زندان چه بیرون کاخ ویران

برای فکر خود داد او هزینه

نه یک زندان که زندانی به زندان


جلو بود او حوادث در قفایش

زمانه با تبر زد ساق پایش

به آزادی و دردش مبتلا بود

جوانی را فدا کرد او برایش


به دریای بلا افتاده راهش

رسیده قاصد و کرده صدایش

سکانس آخر و فرصت نمانده

بمیرم من ، بمیرم من برایش .

#حمیدرضا_یزدانی

۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

ای وطن ما بیریا همواره یارت بوده ایم

 ای وطن ، ما بی ریا همواره یارت بوده ایم

 روزگار خون و آتش در کنارت بوده ایم

 وقت سختیها برایت داده ایم از خون خود

 ریشه مائی و ماهم جان نثارت بوده ایم ،

احمد یزدانی

تعظیم به گلهای پرپر شده میهن

 تعظیم به گلهای پرپر شده ی میهن

نفرین به نفوذیها بدخواه وطن ، دشمن

من معجزه میخواهم ای خالق من لطفی ،

داغی به دلم دارم با رخت عزا بر تن .

عاشق ملّت ایران بسوی جانان رفت

 عاشق ملّت ایران بسوی جانان رفت

با طمانینه و آرامش و اطمینان رفت

شهد شیرین شهادت شده نوشش اکنون

او به سر منزل مقصود همه خوبان رفت

همه دیدند به چشمان که نبود همتایش

بنده ی خوب خدا سوی خدا خندان رفت

به سر و صورت خود میزنم از اندوهم

حاجت رهبر ما گشته روا ایشان رفت

شده یک خاطره تا روز قیامت جاوید

به ملاقات خدا دست پر و پیمان رفت

خون او شد سبب بیمه ی ایران اکنون

برکتی بوده که از روی زمین آسان رفت

مرگ او درس بزرگی شده در دوران ها

خوش به حالش که چنین محکم و با ایمان رفت 

قاتلش ماند و غضبناکی عالم در پی

تا چه با دست قضا بر سرش از یزدان رفت .