۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه
خنجر
برچسبها:
خنجر،پشت،زخم
مکان:tehran
Firouzkouh, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
موسی (قصص قرآن)
برچسبها:
قصص قرآن،موسی،آسیه،احمدیزدانی
مکان:tehran
Firouzkouh, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
چشمان تو
چشمان تو طعنه ای به چشــم دریاست
آغوش تو پهنه ی همه خـــوبی هاست
بگشا تو دو چشم خویش تا غرق شوم
مرگ من عاشق زِ نگاهــــت زیباســت
برچسبها:
دریا، طعنه،غرق،عاشق
مکان:tehran
Tehran, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
Busting the Mehrabian Myth
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۳ خرداد ۳۱, شنبه
بیگناه
در شبی سرد و سیاه ،من متّهم ،من بیگناه،بر شانه هایم کوه غم
بیخبــراز ادّعــــا،پاک و مبــــرّا ، روبرویم بازجو با یک نفر
بیخبــراز ادّعــــا،پاک و مبــــرّا ، روبرویم بازجو با یک نفر
حکم صادر بود وزندان وشکنجه قطعی وجرمم یقین بر مدّعی
دست ها را بسته بودند ودهان پرناسزا ، بر آبرویم حمله ور
یکنفر خودقاضی و خود شاکی وخود مدّعی ،درجایگاه امرو نهی
آن یکی دیگر گزارشگر،مسلمانتــر ز پیغمبــر،چو آتش شعله ور
دست در دست هم ومن زیر پا ،آنان مصمّمم،خشمگین و پربلا
گفت قاضی،یا سلاحت را بده یا تیر باران می کنم حتماً ترا
تازه فهمیدم ،چرا دست مرا بستند؟موضوع چیست ؟باقی ماجرا
مست چشمان عدالت پرور مولا شدم،حقّ سخن کردم ادا
گفتم ای قاضی ،سلاحی که از آن دم میزنی، در روزگار انقلاب
کرد خدمت ها ،نظامم مستقر شد،از چه اکنون می کنی دزدم خطاب
آمد آنشب از سروش غیب بر من یک ندا از آسمان در آن فضا
نیست تدبیری برای کردۀ خود،باش ساکت،تاببینم می کند کاری خدا
آتش آنشب هستی ام را سوخت ،خاکسترشدم،باباد رفتم سوی دیگر
هرچه گویم حرف باشد،حال من تنها کسی داندکه خاکش رفت برسر
من به زندان رفتم و فریاد مظلومیّتم بالا گرفت و بار دیگر
آمد از سوی خدایم قاصدی از ره، نجاتم داد چون صد بار دیگر.
کشتی ازطوفان گذشت وشب گذشت وغرق امنیّت همه کشتی نشینان
روزگارمن گذشت وخاطراتی مانده از خوب و بدِ هستی به دوران.
احمدیزدانی
دست در دست هم ومن زیر پا ،آنان مصمّمم،خشمگین و پربلا
گفت قاضی،یا سلاحت را بده یا تیر باران می کنم حتماً ترا
تازه فهمیدم ،چرا دست مرا بستند؟موضوع چیست ؟باقی ماجرا
مست چشمان عدالت پرور مولا شدم،حقّ سخن کردم ادا
گفتم ای قاضی ،سلاحی که از آن دم میزنی، در روزگار انقلاب
کرد خدمت ها ،نظامم مستقر شد،از چه اکنون می کنی دزدم خطاب
آمد آنشب از سروش غیب بر من یک ندا از آسمان در آن فضا
نیست تدبیری برای کردۀ خود،باش ساکت،تاببینم می کند کاری خدا
آتش آنشب هستی ام را سوخت ،خاکسترشدم،باباد رفتم سوی دیگر
هرچه گویم حرف باشد،حال من تنها کسی داندکه خاکش رفت برسر
من به زندان رفتم و فریاد مظلومیّتم بالا گرفت و بار دیگر
آمد از سوی خدایم قاصدی از ره، نجاتم داد چون صد بار دیگر.
کشتی ازطوفان گذشت وشب گذشت وغرق امنیّت همه کشتی نشینان
روزگارمن گذشت وخاطراتی مانده از خوب و بدِ هستی به دوران.
احمدیزدانی
برچسبها:
شکنجه،جرم،آبرو،پیغمبر،مسلمان،عقده،شیطان
مکان:tehran
اشرفی اصفهانی، Tehran, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
خشک و ترد
در شبی ســرد وسیاه مــن بیگناه و متّهـــم ،در روبرویم بستــه ،در
بی خبـــر از ادّعـــا،پاک و مبــرّا از گنــاه ، دارم به پا خــــونم هـــدر
حکــم صـادر بود وزندان و شکنجه قطعی و جـــرمم یقین بر قاضیان
راههـا را بستــه بودندو دهان پر ناسـزا و حمله ور بر آبرویم دو نفر
یک نفر خود قاضی و خود شاکی و خود مدّعی در جایگاه خیر و شر
آن یکی دیگــر گـــزارشگــر،مسلمان تر زِ پیغمبر ،چو آتش شعله ور
آتشش دامـــن گرفت و ســوختــم مــن بیگنــاه از شعلۀ ســوزنده اش
بار الهـــا دور کــن از خشـم شیطان مردمت را تا نسوزد خشک و تر
احمد یزدانی
بی خبـــر از ادّعـــا،پاک و مبــرّا از گنــاه ، دارم به پا خــــونم هـــدر
حکــم صـادر بود وزندان و شکنجه قطعی و جـــرمم یقین بر قاضیان
راههـا را بستــه بودندو دهان پر ناسـزا و حمله ور بر آبرویم دو نفر
یک نفر خود قاضی و خود شاکی و خود مدّعی در جایگاه خیر و شر
آن یکی دیگــر گـــزارشگــر،مسلمان تر زِ پیغمبر ،چو آتش شعله ور
آتشش دامـــن گرفت و ســوختــم مــن بیگنــاه از شعلۀ ســوزنده اش
بار الهـــا دور کــن از خشـم شیطان مردمت را تا نسوزد خشک و تر
احمد یزدانی
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
مهر دوست
از مهــــر تو ای دوســـت شـــــدم شــرمنــــده
هم دوستی هم دشمنی از اوست ،شدم شرمنده
وقتی که ز مهــــر خود مــــرا خواندی دوست
دل بستۀ آن سلسلۀ موسـت ، شــــدم شرمنــده
93/3/31
Tehran
برچسبها:
دوست،شرمنده،سلسله
مکان:tehran
Tehran, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
خندان
از مهر تو ای یار، دلم خندان شد
از لذّت دیدار ، دلـــم خنــــدان شد
شب چادر آرامشِ خود گستردست
با یاد تو بیدار ، دلم خنـــــدان شد.
93/3/31
برچسبها:
خندان،شب، بیدار
مکان:tehran
Firouzkouh, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
گوشه ای دارم من در زمین پدری
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
همنشینی تو گل روح مرا چون افیون
همنشینی تو گل ، روح مرا چون افیون
ساخت با معجزه از بی سروپائی قارون
گر نبودی تو همه هستی من بود فنا
دود گردیده همه داشته هایم اکنون
شاه حسینی که به او تاخت سپاهِ اشرف
شده تسلیم به پستی و گرفتار جنون
تو اگر ترک کنی یاکه بگیری مهرت
سر به صحرازده آوارۀ دشت و هامون
تا تو هستی و من از دور ترا می بینم
به همین راضیم و شادیم از حد بیرون
ساخت با معجزه از بی سروپائی قارون
گر نبودی تو همه هستی من بود فنا
دود گردیده همه داشته هایم اکنون
شاه حسینی که به او تاخت سپاهِ اشرف
شده تسلیم به پستی و گرفتار جنون
تو اگر ترک کنی یاکه بگیری مهرت
سر به صحرازده آوارۀ دشت و هامون
تا تو هستی و من از دور ترا می بینم
به همین راضیم و شادیم از حد بیرون
برچسبها:
شاه حسین،افیون، تسلیم ، هامون ،
مکان:tehran
Firouzkouh, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
شرم می بارد از در و دیوار
شــرم می بارد از در و دیوار
با تماشای وضع رقّت بار
آرزویم که ریشــه کـن گردد
دیدن وضع زشت و ناهموار .
با تماشای وضع رقّت بار
آرزویم که ریشــه کـن گردد
دیدن وضع زشت و ناهموار .
ثروت اندوزی فــــلاکــت بار
برچسبها:
زشت ،ناهموار,
فقر، فلاکت ،ثروت
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
تنگه ی واشیم و گردنه ی حیرانم
تنگه ی واشیم و گردنه ی حیرانم
مستی نیمه شب و ذکر سحرگاهانم
ناز آواز بنانم هنر فرشچیان
شعر پروین و فروغم قدح قوچانم
غزل حافظم و مثنوی مولانا
کوتوالم من و از خطّه ی کوهستانم
می خوری باده فروشم دل عاشق دارم
بنده ای منتظرم کولی سرگردانم
برج میلاد نگاهم به جهان انسانیست
تخت جمشیدم و هرگوشه ای از ایرانم .
مستی نیمه شب و ذکر سحرگاهانم
ناز آواز بنانم هنر فرشچیان
شعر پروین و فروغم قدح قوچانم
غزل حافظم و مثنوی مولانا
کوتوالم من و از خطّه ی کوهستانم
می خوری باده فروشم دل عاشق دارم
بنده ای منتظرم کولی سرگردانم
برج میلاد نگاهم به جهان انسانیست
تخت جمشیدم و هرگوشه ای از ایرانم .
احمدیزدانی ( کوتوال )
93/3/1
تهران
برچسبها:
ثروت،تنگه واشی،تخت جمشید ، ایران،فروغ فرّخزاد،پروین اعتصامی،حافظ، سعدی،مولانا، بنان، فرشچیان
مکان:tehran
Firouzkouh, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
اشتراک در:
پستها (Atom)

