۱۳۹۸ اسفند ۲۴, شنبه
مرد و زن همه فراری از خنده ی تو
برچسبها:
شادی ،آفتابه,
کرونا، فراری ، فرقون
مکان:tehran
Firuzkuh, Tehran Province, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۸ بهمن ۲۸, دوشنبه
باز عزیزیم من و تو وَ او
باز عزیزیم من و تو وَ او
جمع همه ، تشنه وَ آب و سبو
آمده وقتِ هنرِ انتخاب
دست شود از همه ی خلق رو
رایِ خلایق شده از نو عزیز
باز به چشمانِ طمع هست سو
آمده اند تا بروند عدّه ای
رد شدن از معرکه ی گفتگو
مدّعی حالا شده اطرافیان
منتظر خرمن و فصل چپو
داده به اکناف و جوانب خبر
گفته نظر را به همه مو به مو
آمده از هرطرفی قاصدی
بخت نموده به جنابان چو رو
پر زده تا خدمت ارباب خود
بسته و برگشته سبک مثل قو
رفته به مجلس چو نمایندگان
یکشبه رستم شده اینها عمو
حرف بزرگان شدشان پلّکان
دم زده از حیثیّت و آبرو
بسکه که فراوان شدشان مشغله
خوانده نماز خودشان بی وضو
فصلِ جدیدی شده آغاز باز
گفته به شوخی سخنی بذله گو ،
رای گرفتند و خداحافظی
شادیشان گشته چو راز مگو
کاسه از آشش شده است داغ تر
راه دماغ همه را گشته مو
#کوتوال_خندان
#طنز
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۸ مهر ۲۶, جمعه
من طلبکار از تو هستم برده ای آن را ز یاد ؟
من طلبکار از تو هستم برده ای آنرا ز یاد؟
وقت تسویه حسابت میکنی فریاد و داد؟
گفته ای از یاد خود بردی بدهکاری به من
دِین من در گردنت باشد تو ای زیبای شاد
تو بخواهی یا نخواهی من طلبکار از توام
میکنم اکنون من اینجا یک قراری انعقاد
بوسه ای دادم بتو هستم طلبکار از تو من
بوسه ام را پس بده تا هی نگردد آن زیاد.
کوتوال خندان
برچسبها:
بوسه،بدهکاری,
طلبکاری،انعقاد،قرارداد
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
نت آمد و شد بمردم عادت
نت آمد و شد بمردم عادت
از من و تو برده است سعادت
گوشی شده همنشین دائم
مارکش شده نوعی از حسادت
مانند الف که میم گشته
از قدّو کمر دوتا کنادت
وقتت به هدر رود زیادی
آلوده شوی به آن به شدّت
ترکش نشود تو را میسّر
چون معجزه هست ترک عادت
احمد یزدانی
.#کوتوال_خندان
kootevall.blog.ir
برچسبها:
نت،عادت،سعادت، حسادت
مکان:tehran
Firuzkuh, Tehran Province, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۸ شهریور ۲۱, پنجشنبه
هارت و پورت تو خالی
اِند بخشش توئی خدا ، اندِ
بیخیالی ، لطافت و حالی
چشم پوشی و پرده پوشی تو ،
با مرامی و انډ خوشحالی
تو خداوندگار موجودات
بدو خوب و سخنورو لالی
من اگر بوده جای تو خالق ،
مینمودم بپا چه جنجالی
چون صدا میشنیدم از یک تن
کرده حاکم من از بدان والی
آنقدر کُشته از بشر تا که ،
نزند کُرّه ی مگس بالی
همه را داده دست بدبختی
تا شود سوژه های نقّالی
گفته تنها سخن ز آزادی
در عمل قیل و قال و بدحالی
جیک اگر میزد هرکسی فوراً
داده او را به دست خلخالی
ای خدا من تو را شوم قربان
که نشد پشم همچو من قالی
باش خالق خدا تو، من بنده
تا نبندم بساحتت خالی
مثل این جوجه های امروزی
نکنم هارت و پورت توخالی.
#کوتوال_خندان
برچسبها:
هارت و پورت، بخشش، جنجال
مکان:tehran
Rahimabad, Gilan Province, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۸ مرداد ۱۶, چهارشنبه
فضای نت شده مانند میهمانی مفت
فضای نت شده مانند میهمانی مفت
پُر از کُپی و پر از چت میان سفره ی پست
یکی یکی شده اند راوی و بیان کردند
که گفت فلانی چنین و آن می گفت،
به زیر چتر شبی سیستم قدیمی من
به لطف حافظه در نیمه شب به من او گفت
سکوت کن وَ پناه بر خدا ببر ، اکنون
میان گردو غبار است ریز مثل درشت.
برچسبها:
اینترنت،فضای نت،سیستم،حافظه
مکان:tehran
Firuzkuh, Tehran Province, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۸ تیر ۲۴, دوشنبه
گاو ما میزاید هر روز همچنان
چون خروس هستند مرغان این زمان
خاطره شد تخم کردن هایشان
جای شکرش باقی است، شکر خدا
گاو ما می زاید هر روز همچنان
#کوتوال_خندان
#ادبیها
برچسبها:
خروس،مرغ،گاو،زائیدن
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
بوسه
من طلبکار از تو هستم ، برده ای آنرا ز یاد؟
دِِینِ من در گردنت باقیست ای زیبای شاد
بوسه ای دادم ندادی پس ،نمیدانم چرا ؟
بوسه ام را پس بده ، آرام بی هر جیغ و داد،
#کوتوال_خندان
#طنز #روز_بوسه
#بنیاد_شعر_و_ادبیات_داستانی_ایرانیان
#انجمن_ادبی_کوتوال
برچسبها:
بوسه،طلبکاری،طنز
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
لجوج
لجوج و کلّه شقّی با وجودم
همان یکدنده ای هستم که بودم
اگر صدبار دیگر هم بپرسی،
نمی گویم توئی بود و نبودم .
احمد یزدانی
برچسبها:
لجوج،کلّه شق،یکدنده
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه
یک قصّه هم از هزارها سر نرسید
یک قصّه هم از هزارها سر نرسید
زاغ تهِ باغ تا صنوبر نرسید
تا در قرق هرزه علف باغچه بود
یک بوته ی گل به فصل دیگر نرسید
از بس که سخن گفته شد از رنج سفر
افسانه ی یک سفر به آخر نرسید
از بس که تبر به ساقه ی مستی خورد
یک جرعه ی می به دست ساغر نرسید
ای روح بلند آفرینش ؛ دیدی
یک مدّعی هم به مرز باور نرسید؟
بازارچه ماند و کاک رستم وَ قمه
داش آکُلِ قصّه هم به دلبر نرسید .
#احمد_یزدانی
#ادبیها
#انجمن_ادبی_کوتوال
زاغ تهِ باغ تا صنوبر نرسید
تا در قرق هرزه علف باغچه بود
یک بوته ی گل به فصل دیگر نرسید
از بس که سخن گفته شد از رنج سفر
افسانه ی یک سفر به آخر نرسید
از بس که تبر به ساقه ی مستی خورد
یک جرعه ی می به دست ساغر نرسید
ای روح بلند آفرینش ؛ دیدی
یک مدّعی هم به مرز باور نرسید؟
بازارچه ماند و کاک رستم وَ قمه
داش آکُلِ قصّه هم به دلبر نرسید .
#احمد_یزدانی
#ادبیها
#انجمن_ادبی_کوتوال
برچسبها:
داش آکل،قصّه،
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۸ فروردین ۲۲, پنجشنبه
طوفان تو و کشتی عشق من و یک راز
طوفان تو و کشتی عشق من و یک راز
آرام نشو ،موج بساز و به من انداز
من منتظر زلزله ی وحشی یادت
تا باز گشائی به تکانی درِ دل باز
آرام نشو ،موج بساز و به من انداز
من منتظر زلزله ی وحشی یادت
تا باز گشائی به تکانی درِ دل باز
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
دامن تو
ای جان جهان مست ز بوی تن تو
سرگشته و حیران و غریبم ای عشق ،
من آمده ام ، دست من و دامن تو .
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
آستین و مار
شد دوره دوره ی بی بند و بارها
در آستین زمان رفته مارها
بازار عشق کساد است عاشقان
غمگین و دلزده از نابکارها
#کوتوال_خندان .
برچسبها:
آستین،مار،بی بندوبارها،
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۷ دی ۱۹, چهارشنبه
کاسه های داغ تر از آش ها
کاسه های داغ تر از آش ها
گفته گندم ، داده جایش ماش ها
دوست هایِ خودسر و بی اطّلاع
دشمنان ، در قامتِ داداش ها
از کلیساها مسیحی تر شده
متّه بوده بر بُنِ خشخاش ها
لاتهایِ چاله میدانِ قدیم
با اراذل بوده وَ اوباش ها
میشود دائم مدلهاشان عوض
تیپ تازه با شعار کاش ها
ظاهرالخیرندو باطن اصلِ شر
آبرو را برده از مقّاش ها
واجبات و قبله را گم کرده اند
مدّعی چون دسته های جاش ها
چون تله ؛ نزدیکشان دارد خطر
چاره ی آفت بُوَد سمپاشها
آنچنان در رنگ کردن ماهرند
ورشکسته صنعت نقّاش ها
در رصد جامع اگر دیده شوند
خورده اند بسیاری از این آش ها
راه حل تنها بصیرت هست و نیست
هیچ امّیدی به این خفّاش ها
حرف خود را گفته ام با پیچ و تاب
تا خردمندان کنند کنکاش ها .
#کوتوال_خندان
گفته گندم ، داده جایش ماش ها
دوست هایِ خودسر و بی اطّلاع
دشمنان ، در قامتِ داداش ها
از کلیساها مسیحی تر شده
متّه بوده بر بُنِ خشخاش ها
لاتهایِ چاله میدانِ قدیم
با اراذل بوده وَ اوباش ها
میشود دائم مدلهاشان عوض
تیپ تازه با شعار کاش ها
ظاهرالخیرندو باطن اصلِ شر
آبرو را برده از مقّاش ها
واجبات و قبله را گم کرده اند
مدّعی چون دسته های جاش ها
چون تله ؛ نزدیکشان دارد خطر
چاره ی آفت بُوَد سمپاشها
آنچنان در رنگ کردن ماهرند
ورشکسته صنعت نقّاش ها
در رصد جامع اگر دیده شوند
خورده اند بسیاری از این آش ها
راه حل تنها بصیرت هست و نیست
هیچ امّیدی به این خفّاش ها
حرف خود را گفته ام با پیچ و تاب
تا خردمندان کنند کنکاش ها .
#کوتوال_خندان
برچسبها:
آش،کاسه،داغ تر،خشخاش،گندم
مکان:tehran
Gilan Province, Iran
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۷ مهر ۲۵, چهارشنبه
سه قاشق
گفت دکتر به یک مریض آقا
بخور از این دوا تو روزی چند
با سه قاشق شروع بکن از آن
تا شود زهر درد ِ تو لبخند
گفت بیمار ، ای طبیب عزیز
من فقیرم نه شخص ثروتمند
توی خانه فقط دو قاشق هست
با دو قاشق سه تا چگونه خورند؟
#کوتوال_خندان
بخور از این دوا تو روزی چند
با سه قاشق شروع بکن از آن
تا شود زهر درد ِ تو لبخند
گفت بیمار ، ای طبیب عزیز
من فقیرم نه شخص ثروتمند
توی خانه فقط دو قاشق هست
با دو قاشق سه تا چگونه خورند؟
#کوتوال_خندان
برچسبها:
قاشق،دکتر،مریض
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
۱۳۹۷ شهریور ۴, یکشنبه
دیوانه و چراغ راهنمائی
چهار راهی بود و یک دیوانه با یک ظرف آب
آب می داد او چراغ راهنمائیِ خراب
عاقلی پرسید از انگیزه اش ،پاسخ شنید
آب سبزش میکند ، بیدار خواهد شد ز خواب.
#کوتوال_خندان
آب می داد او چراغ راهنمائیِ خراب
عاقلی پرسید از انگیزه اش ،پاسخ شنید
آب سبزش میکند ، بیدار خواهد شد ز خواب.
#کوتوال_خندان
برچسبها:
دیوانه،چراغ،راهنمایی ،آب
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
همه جا امن و امان و همه ی شهر آرام
گرگ و میشند رفیق ، وحشی و سرکش ها رام
شهرِ شیرو عسل اینجاست ،بهشت موعود
همه خوابیده و ساکت و شلوغی ناکام
روزها در پیِ روزه و شب هنگام نماز
همه عابد ، همه زاهد ، شده آیاتِ عظام
نزنند هیچ زمانی به سرو کلٌه ی هم
تا که هست پوستِ موزو خربزه و گاهی دام
نرسد دادِ کسی تا دو قدم بالاتر؟
به کسی ربط ندارد ، تو نکن فکری خام
برو آقا پیِ کارِ خودت و بارِ خودت
نخودِ آش شوی خورده شوی صبح هنگام.
احمد یزدانی
از مجموعه ی کوتوال خندان
@ahmadyazdany
گرگ و میشند رفیق ، وحشی و سرکش ها رام
شهرِ شیرو عسل اینجاست ،بهشت موعود
همه خوابیده و ساکت و شلوغی ناکام
روزها در پیِ روزه و شب هنگام نماز
همه عابد ، همه زاهد ، شده آیاتِ عظام
نزنند هیچ زمانی به سرو کلٌه ی هم
تا که هست پوستِ موزو خربزه و گاهی دام
نرسد دادِ کسی تا دو قدم بالاتر؟
به کسی ربط ندارد ، تو نکن فکری خام
برو آقا پیِ کارِ خودت و بارِ خودت
نخودِ آش شوی خورده شوی صبح هنگام.
احمد یزدانی
از مجموعه ی کوتوال خندان
@ahmadyazdany
برچسبها:
امن،امان،کوتوال خندان،
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
پته ها روی آب دریا شد
وقت غوغای دولتی ها شد
دود آتش به چشم ماها شد
خودشان چند گروه و چند حزبند
پته ها روی آب دریا شد
ندهند پاسخ کسی اکنون
چونکه مغلوبه کارِ دعوا شد
از نژادو طوایفی چندند
نوبتی آسیاب بالا شد
چون عوض میشود رئیس هردور
کارشان مثل طنز ملّا شد
فاتحه خوانده شد دگر جانم
پاچه خواری ملاک دنیا شد
یا که باید بگوشه ای ساکت
یا که بازیچه ی نظرها شد
با کسی چون رفیق و هم پیکند
عملش شمع مجلس آرا شد
در تعارف برادران هستند
در عمل دشمنی هویدا شد
تا که همراهشان شوی کارت
قصّه ی یوسف و زلیخا شد
وای از وقت رنجشِ از تو
آبرویت سرِ گذرها شد
ماجراهای خنده داری هست
جوجه شاعر ادیب دانا شد
هرکه را میلشان نباشد ، او
سخنش سهل و زیر پاها شد
بی هنر تاج بر سرِ هنر است
دردِ این روزگار رسوا شد
مثلاً میکنند رصد اوضاع
کارِ دنیا چه بی مسمّا شد
گفتم اینها بماندو شاید
روزگاری حکایت از ما شد.
#کوتوال
دود آتش به چشم ماها شد
خودشان چند گروه و چند حزبند
پته ها روی آب دریا شد
ندهند پاسخ کسی اکنون
چونکه مغلوبه کارِ دعوا شد
از نژادو طوایفی چندند
نوبتی آسیاب بالا شد
چون عوض میشود رئیس هردور
کارشان مثل طنز ملّا شد
فاتحه خوانده شد دگر جانم
پاچه خواری ملاک دنیا شد
یا که باید بگوشه ای ساکت
یا که بازیچه ی نظرها شد
با کسی چون رفیق و هم پیکند
عملش شمع مجلس آرا شد
در تعارف برادران هستند
در عمل دشمنی هویدا شد
تا که همراهشان شوی کارت
قصّه ی یوسف و زلیخا شد
وای از وقت رنجشِ از تو
آبرویت سرِ گذرها شد
ماجراهای خنده داری هست
جوجه شاعر ادیب دانا شد
هرکه را میلشان نباشد ، او
سخنش سهل و زیر پاها شد
بی هنر تاج بر سرِ هنر است
دردِ این روزگار رسوا شد
مثلاً میکنند رصد اوضاع
کارِ دنیا چه بی مسمّا شد
گفتم اینها بماندو شاید
روزگاری حکایت از ما شد.
#کوتوال
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
اند بخشش
این شعرِ طنز با الهام از دیالوگی از فیلم. مارمولک نوشته شده است
کوتوال خندان
اِندِ بخشش توئی خدا ، اِندِ
بیخیالی ، لطافت و حالی
چشم پوشی و پرده پوشی تو ،
با مرامی و اندِ خوشحالی
تو خدایِ تمامِ عالمیان
بَدو خوب و سخنوَرو لالی
چشم من بر خزانه ی غیب است
برسان بر فقیر خود مالی
کوتوال خندان
احمدیزدانی
کوتوال خندان
اِندِ بخشش توئی خدا ، اِندِ
بیخیالی ، لطافت و حالی
چشم پوشی و پرده پوشی تو ،
با مرامی و اندِ خوشحالی
تو خدایِ تمامِ عالمیان
بَدو خوب و سخنوَرو لالی
چشم من بر خزانه ی غیب است
برسان بر فقیر خود مالی
کوتوال خندان
احمدیزدانی
برچسبها:
بخشش،طنز،کوتوال خندان،مارمولک
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
طنز فیل
می گریخت فیل با تمام توان
گرگ پرسید علّتِ طغیان
گفت دستور قتل صادر کرد
شاهِ جنگل برای کفتاران
گفت گرگ ، علّت فرارت چیست؟
حکم او نیست کشتن فیلان
داد میزد ،دوان دوان میگفت
داده اجرا بدست نادانان.
#کوتوال_خندان
گرگ پرسید علّتِ طغیان
گفت دستور قتل صادر کرد
شاهِ جنگل برای کفتاران
گفت گرگ ، علّت فرارت چیست؟
حکم او نیست کشتن فیلان
داد میزد ،دوان دوان میگفت
داده اجرا بدست نادانان.
#کوتوال_خندان
برچسبها:
طنز،فیل،کفتاران
تمامِ وزن عالم روی شانه دارم و راهی ،،، شَوَم از شهر خود ، شاید که از دل برکشم آهی ،،،، کنون شعر دیارم مانده درغربت و مهجور است ،،،، هرآنکس شاعری داند و باشد در سخن داهی ،،،، رفیقان نارفیقان بوده در دل آتشی برپاست ،،،، نبودم ارزشی یا اعتباری قدرِ یک کاهی ،،،، تعارف بود از رندان و از من مهرورزیدن ،،،، زمانی یافتم خود را که بودم در تهِ چاهی ،،،، ستون پنجم دشمن میان لشکر من بود ،،،، کجا یک ذرّه قدرت بهر تصمیمی و همراهی؟ ،،،، بخودخواهی نهاده دست در دستان که آب و رو ،،،، به یغما برده و خندیده در خلوت به گهگاهی ،،،، شدم بازیچه ی یک لشکر از سرباز ورزیده ،،،، رَوَم از کشورم تبعید تا گم کرده خودخواهی ،،،، دگر کافیست شِکوِه میشوم راهی که تا شاید ،،،، کنم در گوشه ی خود با قلم از شعر خونخواهی ..( من احمد یزدانی هستم )
اشتراک در:
پستها (Atom)
