Ahmad yazdany

Ahmad yazdany
قلعه فیروزکوه

۱۳۹۶ شهریور ۴, شنبه

زن بگیر

زندگی تنها و بی همسر بد است
با چنین شخصی مخالف احمد است
هست تنهائی بلای روح و جان
مثل سرباری سرِ بارِ کسان
ابتدا وقتی خدایت آفرید
همسری هم از برایت آفرید
خرّم آن جانی که جفت خویش یافت
چنداسبه سوی خوشبختی شتافت
هرکه تنها باشد از زن یا که مرد
عاقبت اورا غمش با خود بَرَد
ما که از نسل قدیم میهنیم
سفت ومحکمتر ز سنگ و آهنیم
زندگی با همسر خود کرده ایم
از همین رو ضدّ غم ، روئین تنیم
در تجرّد بیشماران سختی است
لحظه هایش ماتم و بدبختی است
خوردو خوابت با خودت ، خوردن تراست
شستشو با تو نظافت هم جداست
از خرید میوه تا نان و تره
در دل بازار پر از همهمه
تا هماهنگیِ در صدها امور
تک وتنها در میان شیرو مور
نور میبارد ز همسر نازنین
تو فقط ارد از زنِ خود را نبین
هان جوانی که مجرّد مانده ای
در خیالت درس بیحد خوانده ای
زندگانی در تجرّد را نخواه
روحِ خودخواهِ تمرّد را نخواه
زودتر دستی بزن بالا ز زیر
زن بگیرو زن بگیرو زن بگیر.
#کوتوال_خندان
kootevallekhandan.blogspot.com

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

جنگولک بازی

از مدیری که هست پروازی
نتوان دید خدمتِ نازی
راحت و بیخیال و خوشحال است
میکند استراحت و بازی
ابتدا ثبتِ فوقِ دانشگاه
وَ سپس مدرک است و طنّازی
پس از آن یک بهانه ، آنگاه در
رفتنِ سوی جنگولک بازی
گفته اند عاقلان به دیوانه
اشتباهست این نظربازی
هرگلی رنگ و بوی خود دارد
نکند زیرکی شبیه سازی
ریشه در جای دیگری باشد
سرزمینهای خط و خط بازی.
#کوتوال

۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

بدهکار


داغ و درد نـازنینــــان داد بــر بــاد فنـــــا
ورنه بر تن بود اکنون چون شما ما را قبا
احمدیزدانی
(طنزی برای زیستنم)
بسته شد روزنۀ بختم و بیمارم چون،
که بدهکارِ بدهکارِ بدهکارم چون
نیست پولی به بساطم که به زخمی بزنم
منم و کسبِ خرابی که زیانکارم چون
رفته ام خدمت یاران که صفائی بکنم
نپذیرفته و گفتند که نادارم چون
همره و همسفر خیل بدهکارانم
نیست عرضه که کنم لابی و بیکارم چون
عقل من با دل من گفت که گورستان به
من که از زندگیم خسته و بیزارم چون
هرچه از وقت اضافه سر بیکاری ماند
از نخوابیدن من بود که بیدارم چون
احمدیزدانی
@ahmadyazdany

۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

https://t.me/ahmadyazdany
هُرمِ بلا تا به ثریّا رسید
شعله ی آن تا به دل ما رسید
بر تن کشور شده رخت سیاه
ناله به هر خانه زِ بخت سیاه
پرچم آتش همه جا در هوا
تابلوی هر کوی و خیابان عزا
کوهِ یقین گشته به شک مبتلا
روزنه ها بسته و غوغا به پا
همهمه ها از غم آتش نشان
ماتمِ دل ماتمِ آتش نشان
عاشق دلسوخته ی پاکباز
عشق به اثبات رسانده است باز
زد به دل آتش سوزنده تا
دست دعا برده به عرش عاشقان
از تهِ دل داد برآرند خدا
سرد کن آتش تو به آتش نشان.
احمد یزدانی
@ahmadyazdany

تردید


میمیرم و تو پشیمان ولی چه سود
در بودنم که نبودی رفیق راه
یکعمر رنج کشیدم سکوت بود
همخانه با دل من ، خانه ام گواه
حالا عزیز من تو به راه خودت برو
میبینم آخر آنرا ،توئی و آه
تردید داری و باور نمیکنی
من مثل سلطنت و تو خیالِ شاه
در پشت سر همه افسوس و آه سرد
در روبروی تو گرگان راه و چاه
یعقوب منتظر است و نمیرسد
پیراهنی که به یوسف شود گواه.
#احمدیزدانی
@ahmadyazdany

۱۳۹۵ دی ۲۲, چهارشنبه

الاغ


می دوید فیل عاصی و غُرّان
گرگ پرسید علّت از ایشان
گفته دستور قتل صادر کرد
شاهِ جنگل برای کفتاران
گرگ با یک قیافه جدّی
گفت پس تو چرا شدی نگران؟
فیل خندید ، گفت خبر دارم
که الاغ است مجری فرمان.
کوتوال خندان