Ahmad yazdany

Ahmad yazdany
قلعه فیروزکوه

۱۳۹۸ شهریور ۲۰, چهارشنبه

هارت و پورت تو خالی

اِند بخشش توئی خدا ، اندِ
بیخیالی ، لطافت و حالی 
چشم پوشی و پرده پوشی تو ،
با مرامی و انډ خوشحالی
تو خداوندگار موجودات 
بدو خوب و سخنورو لالی 
من اگر بوده جای تو خالق ،
مینمودم بپا چه جنجالی 
چون صدا میشنیدم از یک تن
کرده حاکم من از بدان والی 
آنقدر کُشته از بشر تا که ،
نزند کُرّه ی مگس بالی 
همه را داده دست بدبختی
تا شود سوژه های نقّالی
گفته تنها سخن ز آزادی 
در عمل قیل و قال و بدحالی
جیک اگر میزد هرکسی فوراً
داده او را به دست خلخالی 
ای خدا من تو را شوم قربان 
که نشد پشم همچو من قالی 
باش خالق خدا تو، من بنده
تا نبندم بساحتت خالی
مثل این جوجه های امروزی 
نکنم هارت و پورت توخالی.


#کوتوال_خندان

۱۳۹۸ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

فضای نت

فضای نت شده مانند میهمانی مفت
پُر از کُپی و پر از چت میان سفره ی پست
یکی یکی شده اند راوی و بیان کردند
که گفت فلانی چنین و آن می گفت،
به زیر چتر شبی سیستم قدیمی من
به لطف حافظه در نیمه شب به من او گفت
سکوت کن وَ پناه بر خدا ببر ، اکنون

میان گردو غبار است ریز مثل درشت.

۱۳۹۸ تیر ۲۴, دوشنبه

بذله گو

باز عزیزیم ، من و تو وَ او
جمع همه ، تشنه وَ آب و سبو
آمده وقتِ هنرِ انتخاب
دست شود از همه ی خلق  رو
رایِ خلایق شده از نو عزیز
باز به چشمانِ همه هست سو
آمده اند تا بروند عدّه ای
باز عبور از گذرِ گفتگو
فصلِ جدیدی شده آغاز باز
گفته به شوخی سخنی بذله گو
رای بگیرندو ، خداحافظی
کرده دعاگوئی ما ، مو بمو .
#کوتوال_خندان 

گاو ما میزاید هر روز همچنان

چون خروس هستند مرغان این زمان 
خاطره شد تخم کردن هایشان
جای شکرش باقی است، شکر خدا
گاو ما می زاید هر روز همچنان
 #کوتوال_خندان 
#ادبیها 

بوسه

من طلبکار از تو هستم ، برده ای آنرا ز یاد؟
دِِینِ من در گردنت باقیست ای زیبای شاد
بوسه ای دادم ندادی پس ،نمیدانم چرا ؟
بوسه ام را پس بده ، آرام بی هر جیغ و داد،
#کوتوال_خندان 
#طنز #روز_بوسه
#بنیاد_شعر_و_ادبیات_داستانی_ایرانیان 
#انجمن_ادبی_کوتوال 

۱۳۹۸ تیر ۲۳, یکشنبه

لجوج

لجوج و کلّه شقّی با وجودم
همان یکدنده ای هستم که بودم
اگر صدبار دیگر هم بپرسی،
نمی گویم توئی بود و نبودم .

احمد یزدانی

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

داش آکل قصّه

یک قصّه هم از هزارها سر نرسید
زاغ تهِ باغ تا صنوبر نرسید
تا در قرق هرزه علف باغچه بود
یک بوته ی گل به فصل دیگر نرسید
از بس که سخن گفته شد از رنج سفر
افسانه ی یک سفر به آخر نرسید
از بس که تبر به ساقه ی مستی خورد
یک جرعه ی می به دست ساغر نرسید
ای روح بلند آفرینش  ؛ دیدی
یک مدّعی هم به مرز باور نرسید؟
بازارچه ماند و کاک رستم وَ قمه
داش آکُلِ قصّه هم به دلبر نرسید ؟
#احمد_یزدانی
#ادبیها
#بنیاد_شعر_و_ادبیات_داستانی_ایرانیان
#انجمن_ادبی_کوتوال
#ماه_مبارک_رمضان